::. " آئينه – من و عشق تـــو " .:: ...:
آئينه پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری او را سیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم ...:
او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد است ؛
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم و آیینه گفت :
احساس پاک تـــو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی ؟ سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می كنم – آه ...
عشق تــــو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتــظر نباش ؛
او برای همیشه دیر کرده است .

نکند دل دیگری او را سیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم ...:
او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد است ؛
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم و آیینه گفت :
احساس پاک تـــو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی ؟ سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می كنم – آه ...
عشق تــــو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتــظر نباش ؛
او برای همیشه دیر کرده است .
« آئينه – من و عشق تو ؛ به قلم پـوريا فـرهمند
تاريخ نگارش : مرداد 1388 »
تاريخ نگارش : مرداد 1388 »

+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:43 توسط پـوريا فـرهمند ( فرزند كوروش كبير )
|