عاشـقانه تـرين خاطــره ها
نوشته هايی در اوج ويرانی يك دل ، تداعی خاطراتی تلخ و گاهی شيرين و زجر آور در اين قرن آهن
بنام يگانه حامی پرستوهای بی آشيانه
بی خبر نباشيد كه به لطف خدا و ياری دوستان بزرگواری چون شما ؛ بنده يك سايت و انجمن ادبی به نام " شعــر ايـران " ساختم . حدود يك هفته است كه از فعاليت رسمی و آغاز به كار سايت شعر ايران می گذرد . بنابراين خواستم خبر تشكيل سايت رو به شما عزيزانم هم داده باشم و از تك تك شما بزرگواران برای " ثبت نام و عضويت در سايت و انجمن ادبی شعر ايران " دعوت كنم . توجه داشته باشيد قرار نيست كه فقط شاعران و نويسندگان در سايت عضو شوند و آثارشان را ثبت كنند . انجمن و تالار گفتگوی ما از بخش ها و شاخه های زيادی در تمام زمينه ها تشكيل شده ؛ و شما می توانيد با عضويت ؛ اشعار – آثار – مقالات ادبی – داستان – موسيقی – ترانه – دل نوشته ها و هر چيزی كه خواستيد در سايت درج نماييد . در ضمن با محدود شدن چت ؛ شما می توانيد در زير آثار خودتان يا ساير شاعران و نويسندگان عضو و يا خود بنده و هر كسی كه دوست داريد به بحث و گفتگو و تبادل افكار و مشورت بپردازيد . بيشتر از اين مصدع اوقاتتون نمی شم ؛ فقط از طريق آدرسی كه می بينيد به سايت خودتون تشريف بياوريد و نحوه ارسال آثار و اشعار و ساير موارد را كامل بر روی صفحه اصلی سايت نوشتم ؛ و با مطالعه و ديدن سايت كاملا متوجه خواهيد شد . لطفا افتخار آشنايی و ديدن و خواندن آثار و نوشته هايتان را از ما دريغ نكنيد و به جمع صميمی ما بپيونديد . از همراهی و حمايت شما كمال تشكر و امتنان را دارم و منتظـر حضور سبزتان در سايت و انجمن ادبی شعر ايران هستم . لازم به ذكر است كه تمام نوشته های شما با عكس و نام و عنوان آثارتون به ساير شاعران و كاربران و به تمام بازديد كنندگان نمايش داده می شود ... پس به اميد ديدار .
آرزومند آرزوهايتان – پوريا فرهمند
www.shereiran.vcp.ir
" بنام يگانه حامی پرسـتوهای بی آشيانه "
فاتح قلعه رويا بی بهانه سلام ...:
حقيقتش نمی دانم ناچاری يا دچار ؛ و نمی دانم هنوز هم به ياد داری دوستت دارم گفتن های من رو ؛ من به هر نوع و زبانی بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم ؛ اما تو هرگز نه خود من و نه دوستت دارم های منو قبول كردی . اين بار خواستم برای اولين و آخرين بار طعم دوستت دارم ها و لحن و لهجه نامه هايم را تغيير دهم ؛ شايد يك روزی باورت شد كه چقدر دوستت داشتم ... شايد . اين بار نامه ام رو در قالب يك متن رياضی برايت می نويسم ؛ می دانم از رياضی زياد خوشت نمی آيد ؛ پس بخاطر جام جهانی فوتبال ؛ نامه ام را فوتبالی برايت می نويسم ؛ شايد برای اولين بار خنده را رو لب های تو ديدم ؛ مي دانی زيبا در جايی خواندم كه ؛ نفس عشق درمان عاشق است . و تو چه من رو بخواهی و چه نخواهی من دوستت دارم و خواهم داشت . البته اين بی وفايی فقط و فقط تقصير تو نيست ؛ اين تقدير است كه نوشته های عاشقانه منو خط خطی كرد ؛ و اين تقصير سرنوشت هم هست ؛ هميشه انسان ها به هم نمی رسند و يا گاهی به هم می رسند كه خيلی دير شده است . می گويند وقتی اميد بميرد معجزه رخ می دهد ؛ و من به دنبال آن معجزه ام تا شايد بخاطر همه آشفتگان ديار سرنوشت كه يك شب در گرگ و ميش هوا دل رو زدند به دريای عشق و هرگز باز نگشتند حرف را باور كنی ؛ بگذريم .
زيبا چشمانت = مساوی ست با كمان ابروهايت ؛ نمی دانم نامت در دلم " X " به پا كرد يا " Y " كه " Sin " لبانت با " Cos " مژه هايت برابر است . تو گفتی قضيه عشق را از 2 ضلع و زاويه بين آنها حل كنيم ؛ اما قاضی اين قضيه فيثاغورث است . اگر نتوانم آن را پيدا كنم ؛ از راه يك معادله 2 مجهولی با تو كنار خواهم آمد ؛ و از طريق اتحاد مزدوج با تو زندگی خواهم كرد ؛ اگر بخواهی مرا ترك كنی و بروی و از من بگريزی ؛ تو را زير " √ " راديكال ملاقات خواهم كرد ؛ و اگر مرا نخواهی از راه تجزيه و تركيب از بين خواهم رفت ؛ ولی زيبا وقتی به همراه عشق جديدت از حد " ℓ " مبهم ؛ در باغ زندگی با ناز و نياز و آواز و بوسه ؛ " ∫ " مشتق می گيری ؛ مواظب خارهای تيز تقدير باش ؛ چرا كه برای رفع ابهام بايد از قضيه هوپيتال كمك گرفت ؛ كه شايد ديگر برای اين كار دير شده باشد ؛ به هر حال اين را بدان و باور كن كه تا آخر يك " ∞ " بی نهايت دوستت دارم .
خدايا سرای محبت كجاست ؟
من آواره شهر الفت كجاست ؟
كسانی كه از عشق دم می زنند
چرا بين ما را به هم می زنند ؟
بگذريم ؛ شايد بخاطر فوتبال هم كه شده ؛ برای يك بار نامه ام را بخوانی و نخوانده پاره نكنی . می دانی زيبا ؛ پرچم كمك داور سرنوشت مدت هاست به علامت در آفسايد ماندن شادیهايم بالاست .
نتيجه سرنوشت من و غم تو ؛ با هم به تساوی كشيده شد ؛ در حقيقت بازی به نفع تو تمام شد . تقدير ، قانون گل طلايی را منحل كرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه سكوت مرا بشكنی . سرنوشت حتی ثانيه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نكرد . قلب من بيشترين گل را از تو خورد ؛ تو دروازه قلبم را با مهارتی عجيب گشودی و ترجيح دادی كه دروازه سكوتم همچنان بسته بماند . شنيده ام كه تكل از پشت كارت قرمز دارد ؛ نمی دانم آن زمانی كه سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهايم پشت پا زد داورها كجا بودند ؟ هيچكس حتی كارت زرد هم نشانش نداد ؛ چرا هيچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بيند ؟ نازنين پوريا ؛ سكوت تو خطای مسلمی است كه پنالتی دارد . زيبا ؛ غمت آرزوهايم را درو كرد ؛ مدت هاست كه تو دفاع آخر يا همان عقل مرا مصدوم كرده ای ؛ ياد تو دائم با ضربه های آزاد درست كنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند . حقا كه ... ؛ دروازه خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا يافتی ؛ زيبا ! قضيه يك كرنر ساده نيست ؛ تو از همه طرف به من گل زدی ؛ درد دلهايم را به اوت نزن ؛ به خدا اينها شوت های هوايی يك نفس نيستند ؛ ضد حمله هم نيستند كه دفعشان كنی . زيبای من نگذار فراق تو در همين بازی نخست از دور شركت كنندگان در مسابقه زندگی جام پيكار حذفم كند ؛ تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادی من فقط از تو گل خوردم ؛ حالا كه دركم می كنی با مهربانيت برايم از تقدير آوانتاژ بگير ؛ می دانی ياد تو در بين نود دقيقه صبوری و تحمل هم رهايم نمی كند ؛ تو را به خدا تجديد نظر كن ؛ تو ديگر كارت قرمز نشانم نده . كسی كه خودش يك كارت زرد هم ندارد آن قدر مهربان هست كه گمان نمی كنم به كسی كه خطايش تنها ديوانگی اوست قرمز نشان دهد . مالك كلبه رويا ؛ صاحب چشمان ابری ؛ محرومم نكن ؛ بگذار تماشايت كنم تا زندگی كنم ؛ من با ديدار تو زمين دنيا و توپ تقدير را خواهم بوسيد و با افتخار به عنوان يك پيش كسوتی در عشق برای هميشه با جام زندگی خداحافظی خواهم كرد .
فدای تـو – پـوريا
کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت
کاش می شد عشق را پایان نوشت
کاش می شد قصۀ لیلا سرود
یا که از پروانه و بلبل نوشت
کاش می شد از کبوتر ها نوشت
از شقایق در زمستان ها نوشت
کاش می شد از بهاری در خزان
با هم از میخانه و مسجد نوشت
کاش می شد اشک را خط می زدیم
جای آن از خنده و شادی نوشت
کاش می شد در هوا کاشانه ساخت
از سرود آزادی زندان نوشت
کاش می شد زندگی بازی نبود
بی صدا فریاد را دریا نوشت
کاش می شد مهر را پنهان کنیم
از طلوع مهر در شب ها نوشت
کاش می شد بیابانی نبود
بی ریا از عشق ماهی ها نوشت
کاش می شد از اقاقی ها نوشت
از زبان بچه گنجشک ها نوشت
کاش می شد قصه را از نو نوشت
از دل ویران من خطی نوشت

و
كاش با حرف هايی كه هيچ نمی ازند قلب های نقره ای را نشكنيم – پوريا فرهمند »
لينك ساير سايت ها و باقی اشعار و دل نوشته های من ...:
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شاعران معاصر ايران
http://www.jataniran.co.cc
" آشيانه شاعـران معاصر ايـران "
و انسان در بهشت بود ؛ در آغوش خدا و غمی نداشت
هبوط رخ داد
انسان تنها شد
و خدا زن را آفريد ؛
و از روح اهورايی خودش بر او دميد و او مادر شد
مادر شدن يعنی جاويدان شدن
مادر يعنی عاشقانه ترين ترانه خدا
مادر يعنی كسی كه تار و پود روحش را از مهربانی بافته اند
مادر يعنی شاهكار طبيعت
و مادر يعنی ؛
يگانه موجودی كه حقيقت عشق پاك و افلاكی را می شناسد .
« بنابراين اين " دو شعــرم رو از دفتر عاشقانه های آريايی " تقديم می كنم به همه مادران و شيرزنان آريايی ايران زمين ؛ و تقديم می كنم به كسی كه به پاس تعبير عظيم و انسانيش از كلمه مقدس " مادر " در اين برهوت بد گمانی و شك عاشقانه می درخشد . تقديم به خاتون شب های شعرم – به كسی كه علت زيستن است و غايت رفتن ؛ صاحب نگاه نافذ ؛ مالك چشمان ابری ؛ به مادر عزيزم ...: ش – ح »
حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم
تو مسجد الحلال و غزل هم زیارت ات
این واژه ها به نیت تو شعر می شوند
در آستان تـــو " مادر " ؛ زائران عشق
با دست من ؛ به دعوت تو ؛ شعر می شوند
من فکر می کنم همه عاشقان تـــو
در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند
من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟
من فکر می کنم ... به تو تسلیم می شوم
تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی
در سطر سطر تب زده عاشقانه ها
فواره های خون غزلی تازه بشکفند
از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها
ای بهترین غزل ؛ غزلی که نگفته ام
این چارپاره را به تـــــو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تــو تعظیم می کنم
برای از تــو نوشتن بهانه لازم نیست
اگر سرود تو باشی ترانه لازم نیست
برای رویش شادی ؛ شکفتنی تازه
اگر بهار تو باشی ؛ جوانه لازم نیست
تــو اهل بیت غزلهای هفت اقلیمی
و در حضور تو جز عاشقانه لازم نیست
درخت سیب تویی ؛ پس بگو به سیب فروش
سبد سبد که منم ؛ دانه دانه لازم نیست
ببار ابرترین ؛ تا زمین بفهمد که
برای رفع عطش رودخانه لازم نیست
تــو وهم مبهم آبی ؛ رسول اقیانوس
که آیه آیه می آیی ؛ نشانه لازم نیست
و آیه های تـو باران ؛ وفور آب و شراب
چنان که قسمت و سهم و سرانه لازم نیست
ببار " مادر " من ؛ با تـــو کُل شیءٍ حَی !
که « لازم است » تویی در جهانِ « لازم نیست »
لينك ساير سايت ها و باقی اشعار و دل نوشته های من ...:
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شاعران معاصر ايران
http://www.jataniran.co.cc
" آشيانه شاعـران معاصر ايـران "





تقديم به همه آنان كه بخاطر حق و آزادی به نا حق مثل آلاله پرپر شدند
يكی می خنده به اعدام يكي محكوم پنهونی
برای خرمن لاله ؛ يكی دنبال باروته
هنوز مي سوزه باغبون ؛ رو دستا رقص تابوته
كنار شعله تهديد ؛ نبايد عشق و پرپر كرد
قفس لبريزه ققنوسه ؛ نبايد مرگ و باور كرد
هنوزم می شه بی بارون بهار رو تو هوا پاشيد
از اين پايــيز بی رويا به خواب نسترن كوچيد
هنوزم با غزل می شه از اين شب شعله ها رد شد
هنوزم مي شه با فرياد پر از آوار اين سد شد
يه چشم بر هم زدن مونده از اين شب تا سه تا فردا
فقط يك قطره خون راهه از اين مرداب تا دريا
سكوت و بی صدا می شه از اين وحشت سرا دزديد
صدا رو می شه آهسته به اين لب بستگی بخشيد
رسيده آخرين پرده از اين كابوس زجر آور
شكوه انفجار بغض برای گريه آخر
رسيده آخرين پرده از اين كابوس زجر آور
شكوه انفجار بغض برای ضربه آخـــر
http://mana.findtalk.net
آدرس جديد تالار و انجمن ادبی " صدای انديشه مانا "
http://mana.findtalk.net/montada-f47
لينك مستقيم " عاشقانه های يك آريايی " در " صدای انديشه مانا "
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده من در كانون شعرای معاصر ايـران


اگه از تو ننوشتم ؛ فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، از تو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، راز چشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ، رخنه کرده تو وجودم
اگه امروز كه شدی تو ؛ سياه پوش روی گورم
بدون اينو نازنينم ؛ نارفيقی رسم عشق نيست
بدون که راستی راستی ؛ روزی عاشق تو بودم
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران

بیا وقتی برای عشق ؛ هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت ؛ گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند ؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید ؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد ؛
اگر یک شب شقایق مرد ؛
تکلیف دل ما چیست ؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق ؛ دلهاشان نمی لرزد ؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد ؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست ؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست ؟
چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست ؟
" فاجعه قرن آهن "
در اين زمانه بی روح آهنين سودا
كجاست گوشه دنجی برای آدم ها
شعاع شعله نفرت تنيده در رگها
نمی توان به سلامت گذشت از اين غوغا
شكنجه می شوی آن دم كه چشم می بيند
نشسته رنگ كدورت ميان جامه ما
شميم توطئه پيچيده در مشام همه
به حيرتم ز هر انديشه توهّم زا
در اين زمانه كه وامانده اند دانايان
دگر چه چاره كنم بر عوام بی پروا
تمام حرف و سخن ها نشسته در گرداب
زبان دگر به دهان نيست از برای صدا
« سقوط عاطفه در اين زمانه ظلمت
ز " بيم نان " شده سوگند ميخورم به خدا »
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران

یه روز میاد که مثل من دیگه تو هم عاشق می شی
میاد یه روزی که تو هم دیوونه ی چشاش می شی
یه روز میاد که نازنین می فهمی حرفهای منو
یادت بمونه عزیزم همیشه من گفتم نرو
یه روز میاد که مثل من کنج اتاقت بشینی
هی شعر بگی ؛ گریه کنی عکس چشاشو بکشی
یه روز میاد من میدونم که تو اسیر عشق می شی
به حرفهای من میرسی حسابی قربونش می شی
من میدونم تو هم یه روز دلت می خواد فدا بشی
قربون چشماش بری ؛ تا یه وقت ازش جدا نشی
یه روز میاد تو تنهاییت خیره می شی به عکس اون
اونقده قربونش می ری اما می بینی نیست كه اون
یه روز میاد که مثل من کنار عکسش بشینی
نامه هاشو بخونیو واسه نگاهش بمیری
" اون روز میاد که عشق تو یهو بهت نگاه کنه
تو چشمهای قشنگ تو خیره بشه صدات کنه
با خنده اون بهت بگه ؛ به درد هم نمی خوریم
تو خیلی خوبی اما ما بهم دیگه نمی رسیم "
من میدونم اون روز میاد که تک و تنها بشینی
گلهای یادگاریشو بو بکشی گریه کنی
یه روز میاد که همه جا اسم اونو صدا کنی
برای برگشتن اون همش خدا خدا کنی
میاد یه روزی که تو هم مجنون و آواره بشی
دلت نخواد اما بگه مجبوری که جدا بشی
" اونوقت به یاد من بیفت به یاد خاطراتمون
بدون چرا من همیشه گفتم نرو پیشم بمون "
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران

شیطان نگو به حکم خدا دام چیده بود
آدم به حکم حضرت حق میوه چیده بود
سیب و فریب حضرت آدم بهانه بود
این نقشه را خدا به مهارت کشیده بود
حوا در این میانه چه بد نام گشت و حیف
ای کاش آبروی زنان را خریده بود
آری بهشت جای لب و بوسه ها نبود
اما پدر که لذت دنیا ندیده بود
وقتی که دید لذت بوسیدن و هوس
گویی که خواب از سر آدم پریده بود
شیطان تمام وسوسه ها را خلاصه کرد
او دام را به پای درختی تنیده بود
اما هبوط آخر این ماجرا نبود
آدم هزار قصه ز شیطان شنیده بود
هابیل فصل مشترک داستان ماست
قابیل از بهشت خدا دل بریده بود
این سرنوشت تیره نه از دست آدم است
« ابلیس با خدا به تفاهم رسیده بود »
اینها نشانه های خود قدرت خداست
با حکمتش تمام جهان آفریده بود 
http://sedayeandishehmana.findtalk.net/forum-f47
لينك مستقيم بخش مديريت و دفتر اشعارم در سايت و تالار و انجمن صدای انديشه مانا
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
لينك مستقيم دفتر اشعار ثبت شده در كانون شعرای معاصر ايران

چه میگفتی ؛ چه میگفتی
« خداوندا ؛ اگر من جای تو » بودم
که شکر او ؛ به صدها باره شکر او
که در ما قدرت نقش خدائی نیست
چو انسان « لایق » نقش خدائی نیست
که خود می بازد وحتی جهانی را
...
همان بهتر ... همان بهتر که
« او »
خود جای خود باشد
که دل درعرصه ی دنیا
توان دیدن ظلم وستم ها را
نخواهد داشت
توان دادن حتی جوابی چند
به ظلم این بشر درعرصه ی دنیا
خدا درجای خود
قادر به قدرتهاست
ولی قدرت بدست آدمی
نابودی امروز و یا فرداست
خود او ؛ داند
خود او هم می تواند
این خدائی را ؛
خود او هم نیز می داند
که دنیا ؛ درچه ظلمی درسیاهی هاست
و انسان مانده درنام حقارتهاست
و او خود نیز می داند چه روزی در کدامین برزخی
آخر
بسوزد سینه ی آنکس
که در مهد تمدن
گوئیا آوای وحشی بود
سرای بودن مغز و دل
و دید درون او
به جنگل های فکرش مانده در غار تهی مغزی ؛
همان بهتر که او خود جای خود باشد
که در صبر وشکیبائی که درعزم وتوانائی
چـو انسان نیست
زبون و کوچک و خوار جهانی پست ؛
که در آن هرکسی هم
وحشت فردای خود دارد
دریغا کس نمی داند
که امروز جهان
گر دیده را بگشود
براو روز تولد بود
و فـردا و دگر فردا
کجا داند کجا خواهد شدن
در دست این دنیا
میان قبر تاریکی
و یا دربستر رویا
و یا درقله ی آمال بودن ها
" همان بهتر که او
خود جای خود باشد
که انسان در مقام ساده ی انسان
ندارد خوی انسانی "
به روی این زمین
درقلب خواری های انسانی
فراوان شد دگر
تقلید شکل آدمیت ها
ولی درخوی حیوانی ؛
همان بهتر که او خود جای خود باشد
چو در او مسلک بودن
به ننگی در فریب
و صد تظاهر نیست
صداقت در وجود او
چو تعبیر تنفر زشت و بد سیرت
درون پیکر زیبای آدم نیست
همان بهتر که او خود جای خود باشد
و درنقش خداوندی
یگانه مظهر قدرت یگانه مظهر رحمت
به نام خالق یکتا
خدای عالم و این « آدم » و دنیا
هم او ؛ تنها تواند درجهان نقش خدائی را .
شاعر : سركار خانوم فرزانه شيدا
" كفرنامه " – متن اصلی و بدون سانسور شعر " كارو "
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت
خداوندا ؛
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ؛
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خداوندا ؛
اگر در ظهر گرما گیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
واعضا بت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد ؛
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه ؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؛
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست
و برای او صفت های توانا هم روا دارید
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند ؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید ؟
چرا او این چنین کور و کر و لال است ؟
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفت ها را
چرا ؛ در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد ؟
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است ؛
خدا پوچ است ؛
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه می رقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم ؛
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی ؛
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا
اگر در نشئه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه !
چرا من رو سیه باشم ؟
چرا قلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد ؟
خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا ؛ بیا بنگر بهشت کاخ نامردان ؛
خدایا - خالقا ؛ بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید ؛
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم ؛ پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس ... قولت ؟
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم .
شاعر : كارو
" برای استفاده مطالب اين وب در وبلاگ ها و سايت های ديگر لطفا اسم و عنوان وبلاگ و نام نويسنده را درج نماييد ؛ سپاسگذارم از محبتتون "
به همه آنان كه در ره آزادی جان به جهان آفرين تقديم كردند
اين كبوتران را كه طعمه قفس كردند
جرمشان پريدن نيست آسمان هوس كردند
ما كسان قفس ها را با قلم ؛ قلم كرديم
ناكسان قلم ها را ميله قفس كردند
ظالمانه می چيدند شاخههای برتر را
ساده گونه می گفتيم باغ را هرس كردند
شك مكن كه نشناسی بعد از اين خدا را هم
آيه های مذهب را بس كه پيش و پس كردند
دلخوشم كه قاف از ماست گرچه هفت وادی را
پيش چشم سيمرغان عرصه مگس كردند
گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم
با ضربه های تبرهاتان زخم بست
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته پرنده ای در کمین
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟
گیرم که می زنید ؛ گیرم که می برید ؛ گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟

برای تو می نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تويی که تصور حضورت سينه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کوير قلبم از تو برای تو می نويسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برايت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزيدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شايد جاده ای دور هنوز بوی خوب پيراهنت
را وقتی از آن می گذشتي در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هايم
" در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت آب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی آشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و آب استغناء پر خواهم داشت تا حماسه ی وجود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق آسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در آسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم "
و اما تـو ...: سر گذشت غم هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد
ديشب كه در نوشته های تكه تكه دفترم پرسه می زدم حرفی يافتم كه مناسب ترين عنوان برای نامه بی دليلم بود ؛ راستش تمام اينها را نوشتم تا آن جمله را بنويسم : حق با كسی بود كه برای اولين بار اين حرف غم انگيز را از روی بدست آوردن تجربه ای به قيمت دانه های ياقوتی اشكهايش زده بود تو هم بخوان ؛ شروع كن و لطفا باورت شود هيچكس لياقت اشكهای تو را ندارد ؛ و كسی كه لياقت اشك های تو را دارد هيچ گاه اشك تو را در نخواهد آورد . جسارت نباشد ؛ ادب رسم بزرگی از آئين نامه نگاری ست ؛ و من معتقدم اشك جوهر درده و حرف آخر مرده ؛ تو خيلی حرف آخر اين مرد را شنيدی و جوهر قلمش را كم ديدی و كلی هم نديدی و حتی كسی نگذاشت خبرت شود ؛ مهم نيست .
چقدر بد است كه بزرگ می شويم يعنی قدمان ؛ شناسنامه هايمان ؛ كلاس های درسی مان ؛ اندازه لباس هايمان ؛ اما خودمان كاش همان اندازه صادق می مانديم كه نمانديم ؛ هر چه سايزها بزرگ شدند ما بقول زبان عاميانه آب رفتيم ؛ شايد هم عاميانه نباشد ؛ يعنی فرو رفتيم در آب گل آلود و نه چندان زلال ؛ بماند ؛ در حالی كه تو هيچ وقت نخواستی بمانی و كاش می فهميدم همان نت " می " در نغمه هايت همان می خواهم بروم است ؛ بگذريم ؛ مثل گذشتن های بی تفاوت تو از عاشقی من .
گاهی اين خط آخر خط است كه به انسان ياد می دهد اول يك خط درست كجاست و شايد اين آخر هم از همان هاست . نه اشتباه نكن ؛ جا نزدم ؛ پشيمان نشدم ؛ عين بچه ها كه امروز و دو روز بعد از خريد اسباب بازی جديدشان آن را به بقيه ترجيح می دهند و اگر روز بعد كسی جديدترش را برايشان بخرد آن را هم يك گوشه پرت می كنند ؛ تصميم عوض نكردم ؛ من تـو را ؛ با صاحب روياهايم با حاكم آرزوهايم ؛ با قاضی تقديرم و با مهر كننده سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم ؛ اشتباهی فراتر از نام ؛ اشتباهی به قيمت يك دنيا عمر ؛ چند فنجان زهر ؛ كلی تنفس به هدر رفته بی بازدم ؛ يك كوله بار درد ؛ و هزاران يلدا غصه و كرور كرور شب پر گريه بی ستاره تاريك . اما شايد همين جا هم برای پی بردن به اين اشتباه جای بدی نباشد شايد بايد بگويم خدا را شكر كه اينجا فهميدم ؛ شايد كمی ديرتر اول و آخر هيچ خطی مشخص نمی شد .
زيبا ؛ امشب شب وحشتناكی ست ؛ مثل اينكه پروانه نيم سوخته ای را به هوای سوختن بسيار از گرد شمع برانند تا خال های رنگی پروانه تازه نفس دومی را به رخ بالهای آتش گرفته او بكشند قشنگ است نه ؟
زيباست مثل همه كارهايت ؛ شايد لازم بود يعنی صلاح بود يك جور ديگر مثل بقيه كارهای متفاوتت دلم را آتش بزنی و زدی ؛ دست مريزاد آن هم چه آتشی ؛ حتم دارم تا انتهای همه سالهای نوری و نجومی ؛ همه مردگان و زندگان و نيامدگان را گرم خواهد كرد و نورش خورشيد را خواهد سوزاند ؛ امشب آتش زدن كسی كه خودش از دل آتش می آيد از آذر ؛ برايم فهماند معجزه زمانی می آيد كه اميد مرده باشد ؛ و امشب با اين آتش بازی فهميدم كه معجزه هم مرد .
كمی اغراق كردن هم زمانی بد نيست تا خواننده های دل نوشته های تنهاييم خسته نشن و مثل تو يك دفعه نبرن و برن ؛ مثل حرفها و حيله های تو كه اسم شان را وقتی فهميدم گذاشتی دروغ مصلحتی و خودت را تبرئه كردی و رفتی ؛ مهم نيست ؛ مهم امانت داريست ؛ مهم سر عهد ماندن و جا نزدن است ؛ حرف از صداقت است و كليد قلبهای نقره ای زلال ؛ من همان هستم كه بودم ؛ با اينكه الان خيلی ها دلهايشان را به هزاران نفر و هزاران مرتبه فروختند و رفتند و شدند آدم برفی ؛ و آدم برفی چه می داند لذت چهار فصل را ؛ ولی من هنوز هم معتقدم تو معجزه بهشتی و معركه اديبهشت ؛ هنوز هم می گويم پاييـز همان پاييز می شود اگر بخواهيم ؛ زيبا تنفست می كنم ؛ با همه شكنجه هايی كه برايم اگر عاشق باشم طعم شهدترين زهر دنيا را دارد . مثل شوكرانی كه سقراط نوشيد و من هم با عشق سر می كشم . معجزه بهشت ؛ تنفست می كنم تا دم مرگ . پروانه اولت منم ؛ مهم نيست اگر دومی ؛ سومی ؛ و هزارمی را به رخ بالهای سوخته كه هيچ ؛ خاكستر شده ام بكشی .
نازنين هميشگی پـوريا ؛ می دانی از آن چيزهايی كه همه اسمش را می گذارند حرف حساب اما نا حسابی ست سرم نمی شود ؛ با زبان خودم بايد بگويی چه كنم دختر مهربان و با زبان خودم می گويم زيبا ؛ يك روز در پاييز ؛ يك شب در آذر ؛ تمام شهر را ويرانه خواهم كرد ؛ و با تو آشنای من تمام شهر را بيگانه خواهم كرد .
و من يك روز ؛ يك روز نه چندان دور ؛ كتاب ماجرايم با تو را افسانه خواهم كرد .
ببين زيبا ؛ ببين شمع بلند دور دست قله برفی ؛ خودم را تا كه دنيا هست پيش پای تو پروانه خواهم كرد .
ببخش اما نمی دانم چرا اين بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم كرد .
برای فتح اين قله ؛ زمانی ترك دين و دنيا و شهر و مردم و كاشانه خواهم كرد .
و موهای بلند بيد مجنون نگاهت را ؛ شبيه يك نسيم اول دی ؛ شانه خواهم كرد .
و من از دست خود ؛ از دست عشق تو ؛ تمام اهل اين دنيا و شايد اهل اين ويرانه را ديوانه خواهم كرد .
ببين زيبا ؛ صدايت می كنم حالا همين حالا ؛ قسم خوردم كه نامم را كنار نام تو تا انتهای اين گيتی خواهم برد .
وز آن دور دست نقطه نزديك ؛ تمام ســطر سطر عشق هايم را به تـو افسانه خواهم كرد .
تـو را بين تمام نور چشمی های اين خورشيد زرد سركش و مغرور ؛ يكی يك دانه خواهم كرد .
ببين زيبا هزاران بار ديگر باز می گويم ؛ تـو را با عشق خود با دست خود ؛ با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم كرد .
تــو زيبايی فقط ديوانه ام كردی ؛ ببين با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم كرد .
آرزومند آرزوهايتان – پـوريا فـرهمند

يا ضامن آهـو
دلی با اشك شستم ؛ نذر ديدار خدا كردم
چهل شب زير باران خيس شد پيراهن روحم
شدم شفاف و خود را پاك از اين رنگ و ريا كردم
چهل شب در چهل منزل به دنبال خودم رفتم
خودم را ؛ آن من گمگشده خود را صدا كردم
به دنبال صدايی مهربان از خويش تن رفتم
جهت ها ناگهان گم گشت و رو بر نا كجا كردم
دلم از كوچه های توبه رفت و با خدا پيوست
من او را بارها هر چند در دوزخ رها كردم
درونم جنگلی در شعله می پيچيد همچون نی
شراری بر نوا بخشيدم و آتش به پا كردم
به اميدی كه دل را بر ضريح غربتش بندم
غزل های غريبی نذر پا بوس رضا كردم
http://www.shereno.com/file.php?id=61230
لينك مستقيم كل دفتر شعرهای من در كانون شاعران معاصر ايران :
http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=5924
" برای استفاده مطالب اين وب در وبلاگ ها و سايت های ديگر لطفا اسم و عنوان وبلاگ و نام نويسنده را درج نماييد ؛ سپاسگذارم از محبتتون "
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تـو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی
در باغ چشمم به چه رو همیشه باز است
به امید اینکه شاید تو به چشم من در آیی
سر برگ گل ندارم به چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی
به کدام ملت هست این ؛ به کدام مذهب هست این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چـرايی ؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی به درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی ؟
در دیر می زدم من که یکی ز در در آمد
که درآ درآ عراقی که تو هم از آن مایی
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درويش بینوا را
آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نيکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغيير کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستی
کاين کيميای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می آلود
ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را


بگير دستان سردم را
كز اينجا سخت دلگيرم
بدون نغمه های تو ؛ هزاران بار در هر لحظه می ميرم
بگير دستان سردم را
كه شايد اين شتابان مظهر پيری مرا آسوده بگذارد
و شايد سرخی گلها ؛ نگاهم را بيارايد
بگير دستان سردم را
كه اينجا در ميان منجلاب حيله و نيرنگ بيتابم
و نامت را بنام منجی دلهای بشكسته ؛ بخود اينگونه می خوانم
بگير دستان سردم را
كه شايد انجماد خون رگهايم در اين وادی ؛ برای لحظه ای من را رها سازد
و اين نامهربان تقدير جان فرسا ؛ مرا كمتر بيازارد
بگير دستان سردم را
كه اينجا زين همه اندوه خواهم مرد
و در آشفتگی های خزان خاطرات تو ؛
چو برگی از درخت افتاده خواهم مرد
بگير دستان سردم را
كه دنيامان بسان بيشه ای نا امن می ماند
و نور گرم چشمان پر از اميد خورشيد
به روی اقاقی های تازه روييده نمی تابد
بگير دستان سردم را
من اينجا سخت تنهايم
تـو را با حسرتی بی وصف می خواهم
بگير دستان سردم را
نخواه اينجا ؛ درون حسرت چشم شقايق ؛ مرا غرق نياز شهد يك لبخند بگذاری
و من را تا ابد در بند شوم غم نگهداری
بگير دستان سردم را
راضی مشو كه در پنجه غم تباه شوم
يا لحظه ای در اين آتش غم ؛ رو سياه شوم
و يا در اميد چشم تو ؛ من بی پناه شوم
بگير دستان سردم را
راضی نشو كه بميرم در اين جنون
و به جرم دل سپردنم به تو ؛ آويخته بر سر دار ؛ بی گناه شوم
بگير دستان سردم را
نخواه كه به ياد چشم تو ؛ مست از می ؛ صدها نگاه شوم
و به جستجوی عاشقی ؛ هر شب اسير ؛ سحر يك پگاه شوم
بگير دستان سردم را
و تو مرا باور كن ؛ كه فقط چشم تو در من جاريست
و فقط بوی تو در باغ دلم رويايست
تو مرا باور كن ؛ كه فقط باور تو ؛ باور دنيای من است
و فقط ساغر چشمان تـو ؛ دنيای من است .


گوش کن با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاری ست
و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه ی پر گل این گلزاری ؛
من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم
گل عفت گل تقوا گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ گل دنیای سپید ؛
تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی
راست چون شاخه ی سر سبز و برومند شدی ؛
همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی
اما دیده بگشای و در اندیشه ی گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند ؛ وهمه هستی سوزند
کس به فردای باغ نمی اندیشد ؛
انکه گرد همه گلها به هوس می چرخد بلبل عاشق نیست
بلکه گل چین سیه کرداریست که دود در پی گلهای لطیف
تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد در خاک ؛
دست او دشمن باغ است و نگاهش نا پاک ؛
اما تو گل شادابی به ره باد نروغافل از باد مشو ؛
ای گل صد پربا تو در پرده سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ ؛
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است
و تو چون قطعه ی الماس درشتی کم یاب
گردن آویزی بر این زنجیری ؛
تا نگهبان تو باشم ز هراسی همه شب
خواب بر دیده ی من هست حرام ؛
تو که تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امید بر ابلیس مدار
دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند
همه گوهر شکنند ؛
دیو کی ارزش گوهر داند ؟
نه خردمند بود هر که اهریمن را
از سر جهل سلیمان داند
تــو چراغ همه شبهای منی
به ره باد مرو ؛
تو گلی تو گل صد رنگی ؛
پیش گل چین منشین ؛
تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی




چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند ؛ و تماشای تو زيباست اگر ...
لطفا آنقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بياموزم
مالك كلبه رويا ؛ صاحب چشمان ابری سـلام :
سلامم را می نويسم كه زحمت گشودن لبهايت برای پاسخ را نبينم ؛ ديدی خزان هم گذشت و زمين عروس شد ؟ اما من همان هستم كه بودم نه عوض می شوم و نه عوضت می كنم با اينكه هنوز هم كه هنوزه نديدمت و شايد اصلا نبينمت ؛ تمام دنيا با شادی هايش گوارای وجود نازنينت نازنين پوريا ؛ با روزهای مانده به آغاز چه می كنی ؟ ببين زيبا هر چيز در ديدن خلاصه نمی شود ؛ خوانده ام كه روانشناسان اعتقاد دارند كه دختر از راه گوش و پسر از راه چشم عاشق می شود ؛ به زبان خودمان ساده بگويم كه نگاه زاده علاقه است ؛ اما من اين را قبول ندارم ؛ من سالهاست دنبال آن مخاطب ؛ آن عشق ازلی و باقی نه فانی می گردم ؛ دنبال او كه در نغمه های غم زده ام موج می زند و حرفهايی كه آنقدر به كسی نگفتم تا به بغض سنگی از جنس نياز تبديل شد و حنجره ام رو مثل تيغ تاتاری دريد و طوفان گريه در گلويم به پا كرد . همان كه می گويند دختر روياهای هر كس ؛ ولی من با تو باشم اين را هم نمی پذيرم ؛ چرا كه قصه من و تو همان قصه پسرك فقير عشق با شاهزاده وفاست . مدت هاست دنبال تو می گشتم ؛ خودت نبودی اما خيالت ؛ چهره ات در ذهن من پرتوی قوی تر از نور خورشيد داشت ؛ من تجسمت می كردم و می خواستمت تا خاتون شبهای شعرم باشی ؛ ضمير نوشته ها و مخاطب زيبای نامه های سرگردانم باشی ؛ چرا كه اين را باور دارم كه اگر مخاطب اصلی رو نتوان پيدا كرد زندگی تلخ تر از زهر است ؛ اما اگر مخاطب من تو باشی زهرترين جام دنيا را مثل شوكرانی كه سقراط نوشيد من هم با عشق سر می كشم ؛ تا دنيا دنياست حرفهايم را جز تو به كسی نمی گويم نازنين هميشه مانای من ؛ ای تنها دليل رد كردن هر دليل و تنها الهه معبد يونان باستان دلم ؛ شاندل شاعر بزرگ فرانسوی در مقدمه كتاب آفرينش خود اين جمله را نوشته كه من برايت می نويسم :
" حرفهايی هست برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمی گويم
و حرفهايیست برای نگفتن ؛ حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن ها فرود نمی آورند
و سرمايه ماورايی هر كس حرفهاييست كه برای نگفتن دارد
حرفهايی كه پاره های بودن آدمی اند
و بيان نمی شوند مگر آنكه مخاطب خويش را بيابند "
شايد برايت عجيب باشد و با اين جو روزگار حرف های من برايت غير قابل تصور باشد ؛ اما به مولا و خدای مولانا قسم به خودت سوگند كه تكه بزرگی از مقدسات من هستی ؛ من به چشم انداختن و دل باختن اعتقادی ندارم ؛ به چهره و ظاهر اهميتی نمی دم ؛ چرا كه او گفت : « عشق به قيافه رو رها كن نه به اون چهره های پاك انسانی » و در بيت بعدی می فرمايد : « اگه عاشق صورتش هستيم چرا وقتی می ميره می ذاریم و می ریم » ؛ بنازم مولانا رو كه چنين فرمود :
" هين رها كن ؛ هين رها كن عشق های صورتی
عشق بر صورت نه بر روی سطی
آنچه معشوق است ؛ صورت نيست آن
خواه عشق اين جهان ؛ خواه آن جهان
آنكه بر صورت تو عاشق گشته ای
چون برون شد جان چرايش رشته ای
صورتش بر جاست اين سيری ز چيست ؟
عاشقا وا گو كه معشوق تو كيست ؟
پرتو خورشيد بر ديوار تافت
تابش عاريتی ديوار يافت
بر كلوخی دل چه بندی ای سليم
وا طلب عشقی كه پايد و مقيم "
می دانی زيبا ؛ با اينكه همه بهم می گويند عجيب تر از برمودا ؛ ولی دست خودم نيست نمی توانم عوض بشم و عوضت كنم ؛ مرام من اين است كه يا تــو يا هيچكس ؛ ولی بدان بی تو برمودای جنون است اين دل من و جنون چيزی جز پريشانی نيست ؛ راضی نشو كارم به پريشانی بكشد و و تو بيا منو باور كن كه باور تو باور دنيای من است ؛ و مثل هميشه سرما فرمان روای مطلق اين سرزمين غم زده است ؛ بگذار صادقانه اعتراف كنم اگر تو نباشی همه غريبه اند . و فقط آشنائيشان را به رخ بيگانگيم می كشند و من بی آنكه اعتنايی كنم به نرمی عبور يك قاصدك از سر انگشتان لطيف يك پونه وحشی از كنارشان می گذرم و با مهی از جنس نياز پنجره ای از نسل دل های شكستنی با سرخی غروب يك انتظار ناب آمدنت را نقاشی می كنم و خدا بی صدا به تو الهام می كند كه آن پسركی كه پاييز امسال از عشق تو ديوانه ترينش كردم ديگر نزديك است هوای تكرار قصه مجنون در بيابان سرگردانی به سرش بزند و تو می آيی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دير كردم كه تو دوباره ... ؟ حق با توست عزيزم من برای اولين و آخرين بار از آن دوباره ها شدم ؛ از آنهايی كه درمانش تنها به پايان رسيدن در معبد ارغوانی شانه های توست . رو به من كن تا برايت بگويم بهـــاران گو بيايد يا نيايد تــو بر ملك دلم حكمرانی ؛ به چشم های خسته و مأيوسم نگاه كن تا بشنوی كه دلم می گويد زيبا : حكمرانيت به ملك ويران دلم به پادشاهی زبر دست ترين شاهزاده های دنيای عاشقی می ارزد ؛ پس ؛ كوير خسته دلم به حرمت هوای پاك نم نم چشمان تــو به انتــظار نشسته است ؛ ولی آفـرين بر تو ديوانه را ديوانه تر كردی .
نازنين من ؛ می شود بگويی با چه زبانی بگويم كه پروانه پريشان نگاهم هنوز زير دين نيلوفری شمع مهربانی های توست . تقصير آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگيم را خط خطی كرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برايم امانت گرفت ؛ و من در اين شرجی بی مثال ؛ با نگاه كردن به تنها خاطــره ات ؛ مهره ای شدم مات شده شطرنج چشمانت . می دانی زيبای من ؛ يلدا تجسمی از پريشانی زلف های بی نظير توست ؛ وقتی يك باغ پر از بيد مجنون در آن حيران می ماند و پاييز تكه ای از تصور پريشانی توست ؛ خود قضاوت كن من چگونه می توانم بی تو باشم ؟ از گفتن اين حرف هم می هراسم كه در تخيلم هم نمی توانم ببينم كه از تو از آن من نيستی ؛ من عاشق ترين پروانه و ديوانه ترين مجنون تو هستم در اين برهوت بد گمانی و شك ؛ و دلم را فقط يك بار بی مهابا بخاطر تو در گرگ و ميش هوا زدم به دريای آشفتگان ديار سرنوشت و تو را از خدا خواستم بی آنكه اسير ذره ای هوس شده باشم . من اسير دام هوس و غريزه و عشق نشدم ؛ من آزاد از جبر مزاج هستم ؛ دلم در اسارت مأمور تن نيست ؛ دل من همنشين پيغمبر روح من است . من زيبايی های دلخواه خودم رو در تو نه آفريدم ؛ من زيبايی های دلخواه خود را در تو يافتم و ديدم و برايت از صميم قلب می گويم : " آنچه خوبان همه دارند تــو تنها داری "
تــو باشی می شه دنيا رو عوض كرد
تو باشی می شه دريا رو هوس كرد
تو باشی می شه دريا رو به شن دوخت
تو باشی می شه سرما رو فلك كرد
تو باشی می شه كودك شد و خنديد
می شه از آسمون ستاره رو چيد
تو باشی می شه آدم شد و فهميد
كه حوا رو به آوا می شه بخشيد
تو باشی می شه دنيا رو عوض كرد
بجای گل رز ؛ نرگس و صبر كرد
تو باشی می شه پاييز و پرستيد
تو 72 روزش زد و رقصيد
تو باشی يعنی خورشيد در آغوش
می شه عشق منو و تـو ؛ می شه آغوش
تـو باشی می شه پايان يه دوری
نباشی فوت مرگم می شم خاموش .
يقين دارم الان يا به حرفهايم می خندی ؛ يا می گی اين كيه و چی می خواد ؟ تو منو نمی شناسی ؛ ولی من آنقدر در خيالم تجسمت كردم كه شدی انيس روز تنهايی و فروغ صبح نادانی من ؛ بذار يك حكايت مستند زيبا رو بهت بگم تا دليل محكمه پسند حرفهايم باشد ؛ با اين كه می دانم :
بازیچه دست یار بودن عشق است
در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه اى که یارقاضی باشد
محکوم طناب داربودن عشق است
عشق تو را عشق است ؛ ولی می دانی حكايت من شبيه به حكايت استاد شهريار است . آری من هم از آذرآبادگانم از تبريز ؛ از ديار شمس و زرتشت و بابك ؛ از تبار سربه داران و مشروطه و ستارخان ؛ صاحب پيامبر آريايی اهورا مزدا ؛ آری ماييم نگهبانان آتش . يك بيوگرافی كوتاه از خودم می نويسم البته اگه حمل بر بی ادبی و خود ستايی و مزيد بر خود نمايی نباشه ؛ من پوريا هستم ؛ متولد 21 آذر 1362 ؛ فارغ التحصيل رشته متالوژی مهندسی مواد از دانشگاه سراسری تبريز ؛ می دانی من از داشتن نعمت بزرگی بنام پدر محرومم ؛ پدر ندارم و مادرم برايم هم پدر بوده و هم مادر چون من 8 ساله بودم كه او رفت بی آنكه فكر غربت چشمان من باشد . او به نسيمی پريد و گفت : ما همه روزی از اينجا می رويم ؛ كاش اين پرواز را باور كنيم . او رفت تا با مرگش به من گفته باشد ؛ پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنيست . مادرم می گويد تولد من با خاك سرزمينم گره خورده ؛ از اون گره های كور ؛ چون 21 آذر روز ملی آذرآبادگان و روز آزادی تبريز از دست روس هاست ؛ و آذر يعنی آتش ؛ برای اين است كه می نويسم من از دل آتش می آيم از آذر از پاييــز و از خزان .
راستی درس كلاس اول يادت هست ؟ همان كه می گفتن او در باران آمد ؛ و من هر چه نگاه به پنجره ريختم او نيامد ؛ اما با دعا و بوسه و فانوس و عشق به انتظار آمدن تو می نشينم ؛ می دانم روزی می آيی ؛ و چه زيبا می شود زيبای من ؛ كسی وقتی بيايد كه قرار نيست .
كدری لهجه و لحن حرفهای منو به سپيدی روح خودت ببخش ؛ يك دفعه آتشفشان غم هايم فوران كرد ؛ غصه هايی كه درد را به درد می آورند و آتش را می سوزانند ؛ اما برايت گفتم حرفهايم را آنقدر به كسی نگفتم كه به يك بغض سنگی از جنس نياز تبديل شده و حنجره تغزلم را مثل تيغ تاتاری زخمی كرده و طوفان گريه در گلويم هميشه بر پاست ؛ اما باز هم سكوت می كنم تا به خاكسپاری آخرين خاكسترهای دلم و آرزوهايم آبرومندانه باشد ؛ چون می شود در حين بازنده بودن برنده از ميدان زندگی بيرون آمد و تو را از كوچه پس كوچه های مه آلود ابهام از خود خدا گدايی كرد . تمامی حرفها و سرزنش ها را می پذيرم تا همه از تشابه من ايراد بگيرن نه از تفاوت تو ؛ " شاهزاده مرمری ترين قصر بلوری ترين شهر عاشق ترين مرز دنيا ؛ به خودت سوگند می خورم كه تكه بزرگی از مقدسات منی مثل مسيح و زلالی آب ؛ همه الان نقش های مثبت می خواهند ؛ همه می گويند پـوريا از صبح بنويس از خورشيد ؛ ولی من نمی تونم ادای آدم های خوشبخت و خوشحال رو در بياورم ؛ من چگونه از خورشيد بنويسم وقتی تمام وقت باران بی وقفه پنجره چشمانم را شسته است ؟ تو هم به محراب دلت رجوع كن تو منو بخواهی يا نخواهی من ابدی ترين عاشقت هستم ؛ اين را باور كن چرا كه من به اين ايمان دارم كه بودا می گويد : " آن كس كه دوستش داريم هر گونه حقی بر ما دارد حتی اينكه ديگر دوستمان نداشته باشد " ؛ ببين زيبا ؛ به تمامی حرفهايی كه تا الان برايت گفتم و می خواهم بگويم خوب فكر كردم و می دانم اگر كسی برای قربانی شدن آماده نباشد به زبان آوردن فدايت شوم دروغی محض و گناهی بزرگ است ؛ اما فدايت شوم ؛ كاش می فهميدی در خزانی كه بر اين دشت گذشت سبزه ها باز چرا سبز شدند ؛ و كاش با حرفهايی كه هيچ نمی ارزند قلب های نقره ای را نشكنيم و با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دل ها وا كنيم ؛ من قبل از ديدن خاطره ات در هفت آسمان حتی يك نيم ستاره هم نداشتم ؛ هنوز هم ندارم ؛ چون بخت خودم رو خوب می شناسم ؛ می دانم عمر شاديهايم زود گذر است ؛ تو هم باور كن " معنی خوشبختی برای من بودن اندوه است " بگذريم ؛ خواستم بدانی ماه تنها دلخوشی ما بی ستاره هاست .
از شهريار برايت می گفتم ولی نمی دانم چرا وقتی بخاطر تو قلم در دست می گيرم حرف پشت سر حرف می آيد و باران واژه است ؛ تويی كه جسمت با من نيست ولی ياد و خاطره زيبايت هميشه علت زيستن و غايت رفتن و دليل نوشتن من است .
شهريار همان دانشجوی ترم هفت پزشكی ؛ حدود 3 سال دختری رو در خيال خودش تجسم می كرد ؛ مثل من كه در روياهايم تو را می بينم و در تخيلم تجسمت می كردم تا اينكه خاطره ات را ديدم ؛ با اينكه استاد شهريار نقاش زبده و خوبی نبود اما تصاويری از همان معشوق ازلی و ابدی خودش به جای گذاشته و بخصوص چشمان يارش را به دفعات كشيده و آنچه در ذهن و خيالش پرورش داده بود به روی حجم سپيد كاغذها ريخته و به عنوان درسی بزرگ و هنری مانا برای ما به يادگار گذاشته . بعد از 3 سال شهــريار در ميدان طره بار تبريز چشمش به دختری می افتد كه در نغمه هايش موج می زد و همان دختر روياهايش بود ؛ همان كه 3 سال فقط او را در خيال خودش ديده ؛ می دانی شهلا ؛ به حرفهايم نخند ؛ باور كن عشق مجازی يكی از پل های عشق حقيقی ست و ما در معراج پيامبر سفر عقليه و سفر عشقيه داريم ؛ خلاصه كه خلاصه اش كنم شهـــريار شتابان به سوی دختر می ره و بی مقدمه می گه : عزيزم تو كجا بودی ؟ دختر می گه ببخشيد گويا اشتباهی گرفتيد ؛ استاد می گه فدايت شوم من 3 ساله كه دنبال تو می گردم ؛ من با تو زندگی كردم ؛ بخاطر تو به منت كشی كاغذ و قلم افتادم . مردم جمع می شن و پليس مياد و شهريار در همون شلوغی آدرس منزل خودشون رو می نويسه و می ندازه تو زنبيل همون دختر و بهش می گه تو رو خدا تو اين يك ماه بيا و حداقل به حرفهای من گوش كن ؛ و می گه ما تو اين يك ماه از اين خونه خواهيم رفت ؛ عاشقی كن منو نشكن ؛ بيا و بهت بگم حقيقت رو و باور كنی عشقم رو ؛ برايت از احساسم و احساس باران بگويم هنگام لمس زمين ؛ ولی بقول دكتر شفيعی كدكنی معشوق جفاكاره و عاشق با اينكه جفا هم از يار ببينه نمی تونه ازش دل بكنه ؛ و اون دختر خانوم تو اون يك ماه نيومد ؛ شهريار شخصی رو برای نگهبانی می گيره و می ذاره تو اون خونه قديمی خودشون و بهش می گه روزی يك دختری خواهد آمد و سراغ منو خواهد گرفت ؛ تو آدرس منزل جديد ما رو بهش بده و بگو كه من چشم انتظار او هستم ؛ كه خلاصه اون خانوم بعد از 16 سال ؛ وقتی كه استاد شهريار در بيمارستان در بستر بيماری بود تشريف مياره و تا چشم شهريار بهش می افته با چشم هايی بارانی همون شعر معروف خودش رو می گه كه :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل اين زودتر می خواستی ؛ حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام ؛ فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمرهای كوته بی اعتبار
اين همه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
ای لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من ؛ لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان می كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين
خامشی شرط وفاداری بود ؛ غوغا چرا
شهريارا بی حبيب خود نمی كردی سفر
اين سفر راه قيامت می رود تنها چرا
مالك نگاه نافذ ؛ اين شد كه شهـــريار همان دانشجوی ترم هفتم پزشكی ؛ درس رو رها كرد و شد خدای شعر عرفانی معاصر ؛ اين را هم می نويسم و خودم تمام می كنم ؛ به چشمانت بگو پر حرفی منو ببخشند .
سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نيت بی باز گشتی به حافظ چشمانت تفأل می زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آنقدر با ريسمان تمنا به ضريح نقره ای نگاه تو می بندم كه يك شب محض خاطر آوارگان تپه معراج ؛ شقايق حريم آسمانی قلبت را به روی اعتماد يك مجنون بی تيشه بگشايی . بی تيشه ای كه توشه اش رنج است ؛ رنجی كه از دوری تو می كشد و غم انگيزتر اينكه قهرمانی به نام تقدير خواسته يا نا خواسته اين تيشه را در قلب تو فرو می كند ؛ حالا بيشتر برگ ها به احترام تو ريخته اند و من شبی زير باران لطف زمستان به روی برگ های سرخ و نمناك از اشك آسمان سجده خواهم كرد . برگ ها بيشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ؛ من بيشتر از برگ ها . اما نمی دانم چگونه بگويم كه می دانم ؛ هيچ نمی دانم جز قدر تــو را . صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آيد انگار آمدن تو نزديك است ؛ آمدنت را با فانوس و دعا و بوسه و عشق به انتظار می نشينم .
زيبای من ؛ مواظب آن چيزهايی كه اگر بشكنند جبرانشان كار من و تو نيست باش . كاغذ دستانت را آزرده نكند ؛ اين روزها كاغذها هم می برند و درد می آورند آدم ها كه ديگر هيچ . به اميد اينكه روزی نزديكی دل ها و ديده ها فكر نامه را از سرهايمان بيرون كند ؛ می سپارمت دست خدايی كه عشق تو رو سپرد دست دل من . اميدوارم روز و روزگار بر وفق مرادتان – ايام به كامتان و دست مولا علی پشت و پناهتان باشد . " من كه به اويی كه در نغمه هايم موج می زند نرسيدم ؛ ولی از صميم قلب اميدوارم ؛ خواننده عزيزی كه الان زمزمه تنهايی منو می خوانی به آرزوی دل خودت و خاطره جمله های حقير من برسی ؛ شايد يك جای اين گيتی بی انتها و كبود كه كمرش از درد عاشقی دريا خم شده است ؛ يك نفر يك جايی و در يك زمانی منتظر ما نشسته باشد . شــايد "
آرزومند آرزوهايتان – پـوريا 


تقديم به ملت آريايی و كوروش پرست ؛ سرزمينی كه گهــواره تمدن بشريست ؛
تقديم به او كه انسان است و از احساس انسانی سرشار است
و تقديم به او كه ايمان دارد و می داند .
برخیز شتربانا ؛ بر بند كجاوه
کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه
وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه
در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده پارس نمودار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم
ماییم که از دریا امواج گرفیتم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تيار
در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اند لـس و روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیه نهان در کنف رایت ما بود
فرمان همایون قضا آیت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم
وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو ؛ ختن از ترک ستاندیم
ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو و فرح باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخنه گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه ؛ غزاليم به گلزار
ماهت به محاق اندروشاهت به غری شد
وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد
انده ز سفر آمد و شادی سفری شد
دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد
وان اهرمن شوم به خرگاه پری شد
پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد
آلوده به خون دل و چاک از ستم خار
مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره به گلزار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
یاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه رحمت حق ؛ بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار


برای همه آنهايی كه بی تقصيرند ...:
تقديم به چشم هايی كه در راه ماندند و دل هايی كه آنها را راندند
تقديم به اشك هايی كه غرورشان شكست
و عهدهايی كه كسی آنها را نبست
سرابی بودی از آغاز ؛ نه يك فانوس يلدا سوز
از انکار تــو می آيم ؛ رفیق نارفيقی ها
شکستن های بی وقفه ؛ تمام سهم من از ما
مرا این گونه در برزخ ، رها کردی به آسانی
نه همدستی ؛ نه همپايـی ؛ منو این بغض پنهانی
من از آئينه ترسیدم ؛ که در آئينه دیوی بود
سکوت من در انکاره ؛ تماشایم غریوی بود
و تنديس تــو ویران شد ؛ به دست عاشقی بت سـاز
چه ساده باورت کردم ؛ دروغین بودی از آغاز
فقط از عشق بود ؛ از عشق ؛ اگر زانو زدم بر خاك
مرا در سایهها بردی ؛ تو ای خورشید ك نا پاك
سرت در حلقه ای از نور ؛ دلت در چنگ اهریمن
بمان در اوج این درّه ؛ در این معبد بمان بی من
تـو را هرگز کسی جز من ، دخیلی بر نمی بندد
به این عاشق ترين عاشق ؛ کسی جز تو نمی خندد
من از آئينه ترسیدم ؛ که در آئينه دیوی بود
سکوت من در انکاره ؛ تماشایم غریوی بود
و تنديس تــو ویران شد ؛ به دست عاشقی بت سـاز
چه ساده باورت کردم ؛ دروغین بودی از آغاز 
طراحی عكس های پست های دی ماه : پـوريا فـرهمند
بادت اندر شهرياری بر قرار و بردوام
سـال خرم ؛ فال نيكو ؛ مال وافر ؛ حال خوش
اصل ثابت ؛ نسل باقی ؛ تخت عالی ، بخت رام
میلاد سراسر نور « عيسی مسيح ( ع ) روح حامی و حافظ روحانی زمين » ؛ پیامبر بزرگ الهی ؛ پیام آور صلح و دوستی و نوید بخش سلامت روح و اندیشه ؛ همان حضرت که لحظه ای در رسالت فراگیر خود در نجات بشر گرفتار در گرداب خود پرستی ها و سستی ننمود و از آرمان خدا پرستی دفاع کرد و میراثی مقدس و جاودانه در تاریخ بشر بنیاد نهاد ؛ بر همه موحّدان و حق پرستان و يكا يك مسيحی ها و مسيح دوست ها و همه ارامنه های هم زبانم در داخل و خارج ايران و اين گیتی بی انتها مبارک باد . 
sia santificato il tuo nome;
Venga il tuo regno,
sia fatta la tua volontà,
come in cielo così in terra.
Dacci oggi il nostro pane quotidiano;
Rimetti a noi i nostri debiti,
Come noi li rimettiamo ai nostri debitori.
E non ci indurre in tentazione,
Ma liberaci dal male.
Amen.
نامت مقدس باد
حکومت تو بيايد ؛
خواسته ات عملی باد ؛
در زمين ؛ به مانند بهشت
رزق روزانه ما را امروز بده ؛
بدهی های ما را بر ما ببخش
همانطور که ما بدهکاران خود را می بخشيم
ما را در آزمايش قرار نده ؛
اما از شر شيطان رهايمان ساز ؛
چنين باد ؛ آمين .
حضرت عيسی مسيح فرمود : " نگذارید که ملکوت الهی در درونتان رها و فراموش گردد " ؛ اما متأسفانه در ايرانی كه مزدوران از دستمان گرفتن ؛ ايران فرزندان كوروش را – وارثان داريوش را – يادگاران جمشيد جم را به يغما و قتل و غارت كشاندن ؛ هيچ خبری از پيامبران الهی و امامان نيست . عزيزی روزی اين يك بيت شعر زيــبا رو برايم نوشت ؛ كه من برای شما عزيزانم می نويسم :
" روری ز تخت عرش فرو می كشم تـو را
ای اهريمن ؛ ای كشنده ی پنهانی خدا "
خواننده محترمی كه الان نوشته ها و زمزمه های خلوت مرا پيش رو گرفتی و می خوانی اين را هم بدان كه امسال برای تبريك گفتن به اديان ديگر ؛ مثلا تبريك سال نو ميلادی ؛ ولادت مسيح ( ع ) حكم قضايی گذاشتن ؛ اين ننگ بزرگی برای اسلام و ايران است ؛ " امام حسين در جمله ای زيبا فرموده است كه اگر افرادی در لباس مسلمانی و در قالب اسلام اسير شيطان نفس خود بشن و هر كاری را كه زاده ذهن و مصلحت خودشان است انجام دهند ؛ قيام كنيد كه حتی لحظه ای درنگ جايز نيست ؛ چرا كه اسلام آنها اسلام و دين ابوسفيانی ست نه اسلام و دين ناب محمدی " ؛ شايد خيلی از شما بدانيد كه من اهل كجا هستم ؟ من از آذرآبادگانم و خوشبختانه در محله ای زنده ايم كه اكثر همسايه ها و اهل محل عزيزان مسيحی و ارامنه هستن ؛ و به عين ديدم كه بخاطــر تاسوعا و عاشورا سال نو نگرفتن و در غم ما شريك شدن و ديدم مسيحی ها و ارامنی هايی كه بخاطر خضرت ابوالفضل عباس و امام حسين احسان می دادند ؛ اما در عوض اين مزدوران مسلمان نما با پيروان عيسی مسيح چه كردند ؟ برايتان اصل موضوع رو همراه با عكس می نويسم تا بدانيد و باور كنيد آدميت مرده و معرفت رخت بسته و رفته از ديار ياران ؛ و هر كه عاشق باشد محكوم است و هر كه محكوم باشد مظلوم است .
امروز خبر آزادی " مريم و مرضه " رو ديدم ؛ در مقابل حكمت و رحمت خدا و در مقابل قدرت و جلال مسيح هيچ چيز نمي تونم بگم ؛ عيسی ای پيامبر صلح و دوستی و محبت ؛ ای پيام آور خداوند كه پيامبر ما محمد ( ص ) آنقدر تو را دوست داشت كه در سخنی گفته كه من دوست دارم چهره ام مثل چهره عيسی باشد . مسيح ؛ ای فرزند پاك ترين زن دنيا مريم ؛ آنها تو را به سی پاره نقره نفروختند و تو امروز در آسمان شادمان هستی و همینطور که امروز بین ما ایمانداران جشن آزادی این دو عزیز هست ؛ می دانم که در آسمان نیز شادی عظیمی بر پاست .
طبق گزارش ها ؛ علیرغم فشارهای وارده از سوی مقامات در طول جلسات سخت بازجویی و دادگاهی ؛ این دو شهروند مسیحی از انكار ایمان خود سرباز زده اند . و
به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان، در نخستین ساعات بعد از ظهر روز چهارشنبه مورخه 27 آبان ماه 1388 در ساعت 3 بعد از ظهر به وقت تهران ؛ درهای زندان اوین به روی جمعیت هیجان زدۀ خارج از زندان گشوده شد و مریم رستم پور و مرضیه امیری زاده پس از ۲۵۹ روز حبس آزاد شدند .
شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان " F . C . N . N " از تمامی کسانی که توجه عمیق به این مسئله نشان دادند و به طرق مختلف برای این موضوع در دعا و تلاش بودند ؛ از سوی این دو خواهر مسیحی قدردانی و تشکر می کنند . مصائب " مریم و مرضیه " در واقع جدایی های عقیدتی و مذهبی را شکست و بودن مسیح را در یکپارچگی و دعا ؛ گرد هم آورد . و ما همراه با تمامی مسیحیان ؛ آزادی این دو خواهر كلیسایمان را جشن می گیریم و از شما می خواهیم برای آزادی ميهن اساطيـریمان و حمایت از كلیسای ایران و ایماندران داخل و خارج ايـران عزيزمان و همه يكتا پرستان دنيا در دعا باشیم . و باز هم به عزيزان مسيحی و ارامنی داخل و خارج ايران و پيروان راستين حضرت عيسی مسيح در تمام دنيا در هر كشور و ملل و زبانی ؛ ميلاد با شكوه حضرت عيسی را تبريك عرض می كنم و اميدوارام هميشه ايام به كامتان و روز و روزگار بر وفق مرادتان باشد و آغاز سال 2010 ميلادی ؛ شروع بهترين و برترين آروزوهايتان و شادیهايــتان باشد ...: ::. كريسمس مبارك Merry Christmas .:: 



